|
گیرم که تو دروغی، خورشید بی فروغی با دل چگونه گویم این کوچه بی چراغ است؟
|
می دانم
قطره قطره
از چشمت افتادم
به همان گناهِ تکراری
تو اول گاز زدی یا من
این سیب سرخ ِ نباید را
چه فرقی می کند شاعر؟
اما
کال ترین میوه ی این حادثه
باور توست
که تکه تکه کرد
رویای ناتمام بودنم را
در آبی نگاهت.
خانه ام
انتهای بی چراغ ترین
کوچه ی دلتنگی بود
وقتی که شاعر نوشته هایم شدی
بار سفر بسته ای؟
بی من؟
تا کجای همیشه های ماندگار ؟
چه بگویم؟
وقتی که دری
به رویم باز نگذاشته ای
چه بگویم
چه بگویم
چه بگویم
...
یک نفر آمده و خواب مرا می دزدد
یک شبح آمده و پیچک تکرار تو را
از شب بی سحر کوچه ی من می گیرد
چه غریب است دلم
و بهارم امسال
چه زمستان کده ی پر دردیست
من دلم می لرزد
رد پاییست سیاه
روی سجاده ی فیروزه ای باور من
دلت
انگار
انگار
.
.
.
نه نمی دانم چیست...
باز چشمان تو را می خواهم
و دلم می گیرد
از "خدایی که همین نزدیکیست"*
و مرا برده زیاد.
*با اجازه ی سهراب سپهری
فاصله ها را
یکی
یکی
برمی دارم
یک قدم مانده به تو
دوباره می رویند
در باران نگاهم.
چه غریب مانده ام
در برهوت ِ این دنیای وارونه.
نازنین!
خسته ام
تو هم یکی بردار
به حرمت عشق.
مهربانم، مهد عشق پاک تو
کهنه شد مثل دلم از یاد رفت
کودکی چون ابر غمگین خزان
گریه شد بر بال سرد باد رفت
سرخی گل های باغ خاطرم
زیر کوهی از غبار غم فسرد
شادمانی کوچ کرد از بام من
دست در دست شب رویا سپرد
غم اگر هم بود با دستان تو
مثل باران بهاری می گذشت
کوچه ام بوی صداقت می گرفت
بوی نم از هر گذاری می گذشت
لحظه ها را زندگی از من گرفت
هر چه دادم قصه ی تکرار بود
قصه ی تکراری برگ و خزان
قصه ی مرگ و طناب و دار بود
دیگر آن جادوی عشق پاک تو
ساحل دریای غم ها نیست، نیست
آه مادر، کوه غم پولادی است
تیشه ات یاریگر ما نیست، نیست
کاش مادر سر به روی شانه ات
گریه می کردم و تکراری نبود
با صدایت کاش می رفتم به خواب
بعد از آن دنیای بیداری نبود.
تنها ماندم
دور از تمام تو
که تمام زندگیست
و تمام خودم را به پاییز سپردم.
نازنین
باور کن
سفر بغض دارد
آخر ِ تمامش ابر است و باران.
ای ماه! بگو که شب دروغ است
جامیست که لب به لب دروغ است
دستی به جبین تیره بختم
بگذار و بگو که تب دروغ است.
خسته ام
از روزهای بی تو
از پیاده در باران بی چتر بودنت
از هر آنچه نامش جز تو باشد
کاش بودی...
مرا هم ببر آشنای شب و اشک
به آنجا که دل ها فقط رو به نور است
به آنجا که سایه فقط بال عشق است
به جایی که تنهاییش بی عبور است
مرا هم ببر با خودت نازنینم
به جایی که جز نو بهاران ندارد
همان کلبه ی کوچک و ساده ای که
بهشت است و نامی به جز آن ندارد
رهایم کن از ترس شب های بی تو
به جایی که خورشید و ماهم تو باشی
همانجا که تا آخرین روز دنیا
بمانی، فقط تکیه گاهم تو باشی
بیا نازنینم، بیا تا دعایم
شمیم گل استجابت بگیرد
بمان مهربانم، که پروانه ی دل
در این پیله ی سرد و تنها نمیرد.
عید است ولی دوباره من غم دارم
ابریست دلم، هوای نم نم دارم
این سفره ی هفت سین چه زیبا می شد

سبز ترین بهانه ی اومدن بهاری.
هر روزت نوروز و
تولدت مبارک.
می دانم
این خواب ها
آشفته تر از آنند
که دستم را
در دستان تو تعبیر کنند.
تو
دیرباورتر از آنی
که دلم را مرتکب شوی
و من
تنها تر از آن
که سایه ات را دچار نشوم.
بگو
چند بغض دیگر
تا استجابت تو باقیست؟
این تب نوشته ها
بوی خاکستر می دهند وُ
نمی آیی.
همه جا آتش گرفته
دلم
غزلم
بغضم
و تو
نمی باری.
من بودم و غرور
وقتی که آمدی.
شکسته خواستیم
تا باور کنی
غزل هایم را.
باران می بارد
درست مثل همان روز
که عاشقت شدم
و باور نکردی.
صدای پای باران است وُ
استخوان های غرورم
که خرد می شوند
تو هم شنیدی
که نگاهت را بستی
وگوشت را
و عزم رفتن کردی.
بمان
نخواه دلشکسته بمیرم.